مؤلف مجهول

65

تاريخ سيستان

من عبد المطلب را ديدم كه همى گفت از زنان بنى سعد كيست [ 1 ] كه فرزند مرا بپرورد ؟ من گفتم منم ، گفت چه نامى ، گفتم حليمه ، گفت بخ بخ راست تو پرورى ، گفتم كه هر چند كه پدر ندارد اين خواب من و آنچه ديدم بعيان و مرا گفتند خطا نگردد ، با او برفتم و او دامن كشان از پيش من همى رفت تا بحجرهء آمنه در بگشاد چنان كه گفتم در بهشت گشاده گشت از طيب ، و مرا اندر آورد آمنه را بديدم چون ماه بدر يا چون كوكب درّى ، و بدان حجره اندر بردند مرا ، بوى خوش بسرم برشد چنان كه گفتم كه مگر مرده بودم و اكنون زنده گشتم و اين روح بود ، نگاه كردم محمّد را ديدم بخواب اندر بصوفى سپيد كه دانستى كه صنعت مخلوق نيست اندر پيچيده و بحرير اندر نوشته [ 2 ] و حرير سبز ، و بر بوى و لون هر جامه پيدا كه صنعت ايزد تعالى است نه صنعت مخلوق ، و بخواب اندر شده چون من آن نور و بهاء او بديدم خواستم كه جان اندر پيش او نثار كنم ، دل نداد كه او را بيدار كردمى ، پستان خواستم كه فرا لب او برم او بخنديد و چشم باز كرد ، نور از چشم او بر آمد و برشد تا آسمان ، من متحيّر بماندم و در ميانهء چشم او بوسه دادم و پستان راست خويش به دو دادم بخورد خواستم كه چپ او را دهم ابا كرد و نگرفت ابن عبّاس گويد كه او عليه السّلم عدل بود و دانست كه او را شريكست ، چپ [ 3 ] او را بگذاشت باز او را بپذيرفتم و برگرفتم و نزديك يار خويش آوردم ، چون او را بديد ايزد تعالى را ساجد گشت و گفت هيچكس به خانه از ما توانگرتر باز نگردد ، باز مادر او كس فرستاد نزديك من كه او را از بطحاء مكّه بيرون نبرى تا مرا نه بينى كه ترا وصيّتها دارم اندر حديث او ، پس سه شب آنجا بودم شبى بيدار شدم يكى مرد ديدم كه نور [ ازو ] تا آسمان همى بر شد و مهد او را كنار گرفته و بوسه همى داد ، من يار خويش را بيدار كردم ، گفتا

--> [ 1 ] در حاشيه با خطى تازه تر قبل از كه نوشته « كيست » . [ 2 ] نوشته اينجا بمعنى نورديده و پيچيده شده است . و نوشتن و نبشتن بفتح اول و ثانى همه جا بمعنى نوشتن خط و هم بمعنى پيچيدن و نور ديدن و لوله كردن و جمع ساختن چيزى از قبيل نامه و فرش و پارچه و غيره آمده و قدما اين فعل را با اين معنى زياد استعمال كرده‌اند از آن جمله فرخى گويد : چو بود كيسه و جيب من از درم خالى * دلم ز صحن أمل فرش خرمى بنوشت چو ديده نعمت بيند به كف درم نبود * سر بريده بود در ميان زرين طشت [ 3 ] اصل : حب .